از اصفهان تا مشهدبا اتوبوس دماغ دار
مسعود شاهنگی
حدود دهه 40، پنجساله بودم. اولاد پنجم خانوادهای پرجمعیت و مذهبی. گهگاهی مادربزرگ با هممسجدیها راهی مشهد میشد؛ سفری پرماجرا که موقع بازگشت مادربزرگ، خانه را بهشدت شلوغ میکرد. مادربزرگ چند روزی در خانه مینشست تا غریبه و خودی به دیدن او که «مشهدی» بود بیاید. ما ازهمان روزها آرزوی مشهد داشتیم. اما ازآنجاکه خانواده پرجمعیتی بودیم، هیچگاه قسمت نمیشد راهی مشهد شویم.
بالاخره روزی قسمت ما شد. مادرم، پدر را راضی کرد و پس اندازی که زیر جل (قالیچه) جمع کرده بود را بیرون آورد و من و مادر و خواهرکوچکترم به همراه خاله و دایی و دیگران راهی مشهد شدیم و شب مقرر در محله چهارسو شیرازیهای اصفهان که خانه خاله بود گردهم آمدیم تا فردا صبح به گاراژ میهننورد برویم و عازم خراسان شویم. حاج رضا، شوهرخالهام در جوانی آرزو داشت آخوند شود، اما نشده بود و از این رو گاهگاهی روضهای میخواند و در آن شب هم اتفاقاً ذکر «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا» میخواند و اشک میریخت و مادر و خاله و بقیه فامیل هم او را همراهی میکردند و میگریستند.
دم صبح با صدای مناجاتخوانی حاج حسین، یکی از اقوام، از خواب بیدار شدیم و وسایلمان را جمع آوری کردیم و راهی خیابان سی متری مسجدسید شدیم که گاراژ میهننورد در آن قرار داشت. هوا تاریک و سرد بود و اتوبوس دماغدار منتظر مسافران. شاگرد شوفر، لحاف و تشک و زار و زنبیل مسافران را روی سقف اتوبوس سوار کرد و بر روی آن یک پارچه برزنت کشید.
خلاصه سوار اتوبوس شدیم. راننده اول چندین مرتبه هندل میزد تا اتوبوس استارت بخورد. گاهی برای هندل زدن مسافران هم باید به شوفر کمک میکردند. بالاخره اتوبوس با صدای قارقار روشن و از در گاراژ خارج شد و به سمت دروازه تهران حرکت کرد. جاده خاکی بود و تا خود مشهد صدای قارقار و خاک و خُل خوراک ما بود. پیر و جوان و کوچک و بزرگ سوار بودیم؛ البته که بچهها آدم حساب نمیشدند و اصلا صندلی جداگانه هم نداشتند و طفیلی بزرگترها بودند، اما من افتخار داشتم که وسط اتوبوس بایستم و حتی شبها وسط اتوبوس بخوابم. دایی محمد سرگرد بود و در تهران زندگی میکرد. به همین دلیل پدرم به او سفارش کرده بود که پس از ورود ما به تهران به گاراژ بیاید تا مبادا ما با مشکلی روبهرو شویم.
اتوبوس غروب فردا پس از طی کردن ریگزار و بیابانها بالاخره به تهران رسید. وقتی به تهران رسیدیم تماشای اتوبوسهای دو طبقه، ماشینهای رنگارنگ، شلوغی شهر و آدمهایی که پوشش متفاوتی نسبت به مردم اصفهان داشتند برای ما تازگی داشت. گرچه این تجربه در نزدیکی قوچان برای ما متفاوت بود. در قوچان مردان عمامه به سر داشتند و کولیها با لباس متفاوتی پرسه میزدند. حتی بزرگترها به ما گفته بودند که مراقب باشید از ما جدا نشوید، وگرنه کولیها شما را میدزدند. اینجا بود که بیش از لذت سفر، ترس گم شدن داشتیم. در تهران البته تماشای مجسمه گرشاسب در میدان پاستور نیز بسیار جذاب بود. با این لذت سرگرم بودیم که اتوبوس به گاراژ شوش رسید.
وسط اتوبوس شاگرد شوفر گاهی با کوزه یا پارچ مسافران را آب میداد و ما بچهها را پس میزد و البته زیر دست و پا هم لگد میخوردیم، اما به عشق امام رضا (علیه السلام) سختی را تحمل میکردیم. بالاخره دایی هم با لباس نظامی به پیشواز ما آمد و اتوبوس چند ساعتی در گاراژ تهران ماند تا هم روغن ماشین را تعویض کند و هم شوفر و شاگرد شوفر استراحت کنند.
چند ساعتی گذشت و اتوبوس از گاراژ تهران به سمت مشهد حرکت کرد. گذر از شهرها، روستاها و تماشای دشت و کوه و کویر و جنگل در طول مسیر جلوه خاصی به سفر داده بود. اتوبوس چند مرتبه برای استراحت مسافران در قهوهخانههای جادهای توقف میکرد. برف و باران در برخی شهرها و تماشای لباس محلی مردم شمال و عمامه و دستار مردم خراسان برای ما مهیج و گاهی ترسناک بود. این هیجان با صرف کباب شامی، قیمهریزه نخودچی و نان و پنیر جذاب میشد.
اتوبوس صبح زود به مشهد رسید و برای نخستین بار از دور چشممان به گنبد طلایی و بارگاه امام هشتم افتاد. هنوز تا شهر فاصله زیادی داشتیم که شاگرد شوفر از آخر اتوبوس به سمت جلو حرکت و اعلام صلوات میکرد و با اشاره و نشان دادن گنبد حضرت از مسافران «گنبدنما» (پول یا شیرینی به شادباش رؤیت گنبد) درخواست میکرد و به این ترتیب انعام یا شیرینی خود و راننده را دریافت میکرد. چشمها اشکآلود و دلها به سوی حرم پر میکشید تا با کبوتران حرم دور گنبد طلایی طواف کند. حالا باید به حسینیه اصفهانیها که آن دوره خانه قدیمی و دو طبقه در نزدیکی «بازار سرشوی» بود میرسیدیم. یکی از همسفران ما پیرمردی به نام ملکوت بود که ریشی حنابسته و عبایی به دوش داشت و وقتی بچهای را میدید، چند شکر پنیر به او میداد و میگفت: «بخور و بگو ملکوت.»
وقتی در حسینیه که محل ثابت اقامت زوّار اصفهانی بود، جاگیر شدیم و کمی استراحت کردیم، از راه بازار به حرم رفتیم. در راه دیگهای شیر داغ قرار داده بودند و شیرینی حلواچوبهای با شاهدانه و نخودچی میفروختند که در هوای سرد زمستان میخریدیم و با لذت میخوردیم. در مسیر بازهم کولیها و مردمان مشهدی که عمامه و دستار بر سر داشتند را میدیدیم و دوباره از آنها میترسیدیم.
پسر بچههای دست فروش، عکس، عطر، تسبیح، چخچخی، سوتک، یویو و سازدهنی میفروختند و گاهی اشعاری که محتوای آن ماجرای سفر حضرت رضا (علیه السلام)از مدینه به مرو بود و بیتی که میگفت «گریه بر مسافر میمنت ندارد» را میخواندند. کنار خیابان، عکاسهای دورهگردی هم بودند که با پردهای که تصویر ضریح و آهو داشت، عکس میگرفتند و زوّار را به گرفتن عکس یادگاری دعوت میکردند.
در حرم زیارتنامهخوانهایی بودند که اذن دخول میخواندند و پولی دریافت میکردند. ما به قدری کنار آنها میایستادیم که تا روز آخر دعای اذن دخول را از بر بودیم و وقتی به شهر خودمان بازمیگشتیم روی یک کرسی میایستادیم و برای عمهها و خالهها اذن دخول میخواندیم. نقارهزنیهای
دمصبح و دمغروب بیش از همه ما بچهها را به وجد میآورد و البته آب خوردن ازسقاخانه اسماعیلطلا که آن روزها یک کاسه برنجی و یک زنجیر هم داشت و همه با این کاسه آب میخوردند.
در حرم بخش زنانه و مردانه تفکیک نبود و هر چند دقیقه یک بار زنان ترکمن با لباسهای محلی که بر تن داشتند و چادرهایی که به کمر بسته بودند وارد حرم میشدند و با سرعت، آدمها را پس میزدند و خودشان را به ضریح میرساندند و اصرار داشتند که حتما ضریح را لمس کنند.
اغلب سوغاتیای که از مشهد برای بچهها میخریدیم توپهای آبیرنگ برای پسرها وعروسک، لچک و چادر نماز برای دخترها و گاهی هم خوراکیهایی مثل حلوا چوبک و سوهان بود.