داستان اول:

اینکه سرم بخورد به درودیوار فدای سرم. البته که این پسر باید کمی رعایت کند که نمی‌کند. فکر کنم اسمش صالح باشد. مادرش که از ظهر همین‌جوری و با همین اسم صدایش کرده. پدرش ولی دائم به او پسرم پسرم می‌گوید. خانوادۀ شلوغی نیستند. همین سه نفر هستند. برای منی که به شلوغی عادت دارم، بودنم در کنارشان برای خودم یک‌کمی عجیب‌غریب است! اما باز همین هم خوب است. بهتر از وسط دود و در ارتفاع بودن است. بهتر از آن‌وقت‌هایی است که مش‌قاسم با آن چوبی که سرش قلاب داشت، محکم می‌زد توی سرم تا نشان یکی از مشتری‌هایش بدهد. حداقل الان سروسامان گرفته‌ام. سروسامان گرفتن ما کیف‌ها این‌جوری است که صاحب‌دار می‌شویم. وقتی صاحب پیدا کنیم دیگر یک‌جا نمی‌نشینیم. حداقل یکی‌دوجا را می‌بینیم، گردش می‌رویم، همراه صاحبمان می‌دویم و حتی گاهی توی شکممان خوراکی‌ای چیزی می‌ریزند. بالاخره من هم صاحب‌دار شدم. هرچند هنوز هیچی نشده، صاحبم کمی شیطانی می‌کند و من را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کند، اما خوش‌شانسی‌ای که داشتم این است که مسافر این شهر است. وقتی صاحبت مسافر باشد تو را جاهایی می‌برد که خاص هستند. گردش می‌کنی و خوش می‌گذرانی.
_ بابا این‌جایی که می‌رویم کجاست؟
+به آن می‌گویند «کوه سنگی» باباجان!
_یعنی داریم می‌رویم کوه‌نوردی؟
+کوه‌نوردی که نه. یک کوه معروف و قدیمی در مشهد است. خوش آب و هواست و تفریحات زیادی دارد. بعضی مردم پیاده تا بالا می‌روند و بعضی دیگر با وسایل برقی که شبیه تله‌کابین است.
_ مثل طرقبه که رفتیم، خوراکی‌های خوشمزه هم دارد؟
+گمان کنم دارد. بستنی‌های خوشمزه‌ای داشت قدیم‌ترها.
پس قرار بود به کوه‌سنگی برویم. دیروز رفته بودیم آرامگاه فردوسی. جای بزرگ و عجیبی بود. انگار وارد یک دنیای قدیمی شده بودیم. آقای راهنما دائم از زندگی فردوسی می‌گفت و حتی برایمان آنجا کمی از شاهنامه خواند. دارم کم‌کم تبدیل به یک کیف همه‌چیزدان می‌شوم. ایول! البته وقتی در آرامگاه فردوسی بودیم، یک برگه‌ای به صالح دادند که او بلند آن را خواند. رویش جاهای دیدنی مشهد نوشته شده بود. «باغ ملی مشهد»، «پارک ملت»، «باغ‌وحش»، «شهربازی»، «موزۀ حرم»، «چالیدره»، «طرقبه»، «سرزمین موج‌های آبی»، «پارک وکیل‌آباد»، «آرامگاه نادر افشار» و هزارتا جای دیگر. آن‌قدر دیدنی‌های مشهد زیاد بود که صالح در حین خواندنشان نفسش گرفت. من هم گیج شده بودم. فهمیدم آن‌قدرها هم همه‌چیزدان نیستم. البته سعی کردم خوب به عکس‌هایی که روی آن برگه بود دقت کنم که حداقل از روی عکس‌هایشان بفهمم کجاها چه شکلی است. از وقتی چشم باز کرده بودم در مغازۀ مش قاسم بودم. اما دقیق‌تر بخواهم بگویم مغازۀ مش قاسم در شهری بود که کلی جاهای دیدنی و تفریحی داشت. از کل این شهر فقط حرم را دیده بودم. آن‌هم نه خودش را. فقط عکسش را. عکسی که مش قاسم زده بود به دیوار مغازه‌اش و گاهی با آن حرف می‌زد. حتی یک‌بار یواشکی دیدم که با عکس حرف زد و گریه‌اش گرفت. از آن موقع دلم خواست حرم را از نزدیک ببینم.
+صالح جان برای زیاد گشتن در کوه سنگی وقت چندانی نداریم. باید زود برگردیم تا به نماز حرم برسیم.
این را مادر صالح گفت. پس قرار است عصر به حرم هم برویم. یعنی قرار است من هم مثل آن روز مش قاسم وقتی حرم را دیدم گریه کنم؟ آرزوی یک کیف مگر چه چیزی می‌تواند باشد؟ من که به آرزویم رسیده‌ام. صاحبم مسافر کوچولویی است که عاشق گردش است. من هم گشتن را در شهری آغاز کرده‌ام که همیشه در کنج تاریکی از یک مغازۀ کوچک زندگی کرده بودم. مغازه‌ای کوچک در شهری بزرگ که نمی‌دانستم به‌اندازه یک کشور دیدنی و گشتنی دارد.
حالا باید تمام شهر را زیرپا بگذاریم تا یک کیف جادار و سبک، درست شبیه کیف خودم پیدا کنیم. بعضی وقت‌ها از دهان ایلیا دوستم درمی‌آید که دست‌وپا چلفتی هستم. با این وضعیت انگار یک‌جورهایی حق دارد چنین صفتی را به من ببندد. همان روز اولی که رسیدیم مشهد، رفتیم طرقبه و کیفم را آنجا گم کردم. خجالت کشیدم به مامان و بابا بگویم، اما خودشان فهمیدند. به‌جای دعوا، دلداری‌ام دادند و خداروشکر آن‌همه خوش‌گذرانی و خوردن شله‌مشهدی از دماغم درنیامد و کوفتم نشد.

داستان دوم:

این اولین باری است که به مشهد آمدم. نه، نه، اگر بخواهم راستش را بگویم بار دوم است، اما چون اولین بار 7 سال پیش بود و من فقط چهارساله بودم، هیچ‌چیز خاصی یادم نیست. فقط شهربازی بزرگش را یادم هست که چرخ‌وفلکی به بزرگی چرخ روزگار، سربه فلک کشیده بود و از کل شهر پیدا بود. همین. یک‌چیز مهم دیگر هم یادم هست. اینکه توی حرم گم شدم. البته نمی‌دانم این گم‌شدن در حرم را جزو خاطرات تلخ بگذارم یا خاطرات خوش. ماجرا ازاین‌قرار بود:
رفته بودیم موزۀ حرم. طبقه به طبقه می‌گشتیم. آن‌قدر محو همه‌چیز بودم که گاهی یادم می‌رفت کجا هستم. انگار به قدیم سفر کرده بودم. برای منِ چهارساله زیادی بزرگ و باشکوه بود. همه‌چیز برایم سؤال بود. اما فقط می‌دیدم. گاهی بابا بغلم می‌کرد که خسته نشوم و آن موقع می‌توانستم واضح‌تر چیزها را ببینم. نمی‌توانستم بخوانم و ببینم آنچه می‌بینم چیست. اما محو شکوه و عظمتش شده بودم. وقتی از موزه بیرون آمدیم، آن‌قدر در رویای چیزهایی که دیده بودم، غرق شده بودم که یک آن فهمیدم مسیرم با مسیر بابا و مامانم جدا شده است. گم شده بودم. اما عجیب بود که اصلاً دست‌وپایم را گم نکردم. استرس نداشتم. توی حرم آن‌قدر احساس آرامش می‌کردم که انگار در خانه خودمان بودم. خادمی از دور دید که تنها هستم. برایش تنهایی پرسه زدن یک پسربچۀ چهارپنج‌ساله خیلی عجیب بود. به طرفم آمد و حالم را پرسید. به او گفتم «گمانم گم شده‌ام.» این جمله را جوری ساده و بی‌استرس گفتم که انگار داشتم ساعت را اعلام می‌کردم.
خادم من را با خودش به اتاقی برد. جلویم کلی خوراکی و اسباب‌بازی گذاشتند. اگر می‌دانستم یک آدم گم شده را این‌طور تحویل می‌گیرند، هرروز گم می‌شدم! حدود نیم‌ساعتی آنجا ماندم که یک‌دفعه مامان و بابا با چهره‌ای نگران وارد آن اتاق شدند. راستش دلم نمی‌خواست از آن اتاق بیرون بیایم، اما نمی‌شد که تا آخر عمرم آنجا بمانم. آن روز بابا به من گفت که قرار بوده برویم طرقبه. اما چون من گم شده بودم و وقت و حالشان گرفته شده بود، دیگر به آنجا نمی‌رویم. برای همین حسرت طرقبه رفتن از همان سال روی دلم ماند و وقتی سواد خواندن و نوشتن پیدا کردم، یک‌بار توی اینترنت جستجو کردم ببینم طرقبه چجور جایی است. وقتی عکس‌هایش را دیدم حسرت دیدنش بیشتر شد. برای همین بود که این دفعه به‌محض رسیدنمان اصرار کردم به طرقبه برویم. که اگر می‌دانستم در آنجا قرار است گیج بازی دربیاورم و کیفم را جا بگذارم، هیچ‌وقت آن‌قدر اصرار نمی‌کردم.
اما هرچه می‌آیم خودم را بابت جا گذاشتن کیفم سرزنش کنم، حرف مامان‌بزرگ یادم می‌آید: «اگر در مسافرت، مخصوصاً در یک جای زیارتی چیزی جا بگذاری، یعنی به‌زودی قرار است برگردی!» شاید حق با مامان‌بزرگ باشد. اصلاً کاش بار اولی که آمده بودیم مشهد و گم شدم، خودم را اینجا، در این صحن و سرا و در آن اتاق خادمین جا گذاشته بودم!